تبليغاتX
هر آنچه هستی بازا
صوفی یی را پرسیدند: مومن چه هنگام به بدکاری روی آورد؟
گفت: آنگاه که در خود گمان نیکوکاری برد.

کشکول شیخ بهایی
۱۳
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 23:48  توسط مهدی  | 

هنگامی که امام علی «ع» این آیه را تلاوت می کرد: "«ای انسان، چه چیز باعث شد به خداوند خویش مغرور شدی؟» (سوره 82/آیه 6)" فرمود: اگر انسان کرم خداوندی را دلیل نافرمانی خود قرار دهد، به نادانی خویش فریفته شده است.
چه چیز ترا بر گناه دلیر کرده است و چه چیز ترا بر نافرمانی پروردگارت واداشته و به چه انگیزه ای جان خویش را به هلاک افکنده ای؟ مگر نه این است که درد ترا ترمان کرده و از خواب به بیداره آورده است؟ آیا آن سان که به دیگران ترحم می ورزی به خویش نمی ورزی؟ بسا مستمندی را که در گرمای آفتاب میبینی و او را به سایه می بری و بسا دردمندی را که از درد به خویش می پیچد بر او اشک میریزی. چگونه بر درد خویش شکیبایی و بر رنج خود چالاکی می ورزی و بر خویش نمی گریی با آن که خویش درخور آنی. چه سان بیم از پروردگار ترا از خواب غفلت بیدار نمیکند با انکه در ورطه ی گناه فرو افتاده و به قهر او گرفتار آمدی.
اینک درد خویش را درمان کن و به نیروی تصمیم، سستی را از دل خود برگیر و خواب غفلت را از دیده دور کن و به فرمان خدا در آی و با یاد او انس گیر، که در آن هنگام که تو از او روی بگردانی و او به تو روی آورد و ترا به عفو خویش فرا خواند و د فضل خویش ترا فرو می برد و تو از او رویگردانی و به کس دیگر می نگری.
آری او بخشنده و بزرگوار است و تو بیچاره و پست و با آنکه همراره در پناه اویی و از فضل خویش بهره می دهد و باز نمی دارد. پرده ی خویش را بر تو می پوشاند و به چشم به هم زدنی لطف خویش را از تو باز نمی گیرد، بیکه گناهان ترا چشم می پوشد و از تو گرفتاری ها بر می گیرد. به نافرمانی با تو چنین است، پندار که اگر دل به فرمان او می سپردی، با تو چگونه رفتار می کرد؟ خدای را سوگند اگر با کسی که هم توان تو بود چنین می کردی، تو خود را بر کردار ناپسند خویش محکوم می ساختی.
حق این است که بگویم دنیا ترا نفریفته است بلکه تو بدان فریفته شده ای. او پرده ها را بر تو گشده است و ترا به عدل و برابری خوانده است وترا به درد و رنجی که دچار خواهی شد و کاستی یی که در نیروی تو پدید خواهد آمد وعده داده است و در آن ها نیز خلاف نکرده است و دروغ نگفته و نفریفته است و چه بسا تو ناصح خویش را متهم می داری و خبر دهنده ی راستگوی خویش را درغگو می انگاری؟ اگر دنیا را در میان خانه های خالی ور سرزمین های ویران می دیدی در می یافتی که ترا چه نیکو پند داده است و در نصیحت گری بر تو چه مهربان و حریص بوده است.
آنگاه که زمین به سختی به لرزه در می آید و رستاخیز با همه سختی های خود پدید می آید و هر کس به راه و روش خویش پیوندد و معبود خود را در یابد و به پیشوایی که دست رادت داده است ملحق شود، به درستی و راستی پاداش داده شود. روزی که چشم در هوا ننگرد و گامی به زمین نخورد مگر به حق. آن روز چه بسیار دلیل ها که باطل افتد و چه پوزش ها که ناپذیر شود.
اینک بکوش که دلیل استواری داشته باشی و از دنیای ناپایدار برای جهان پایدار توشه برگیر و سفر آخرت خویش را آماده و بهوش باش که برق رستگاری از کدام سوی می آید و بارگی رهوار خویش بدان سوی بران.

امام علی «ع»
۱۳
+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 14:41  توسط مهدی  | 

-  آنکس که خدا او را از خواری گناه به به شرف پرهیزکاری رساند، بی مال او را بی نیاز کرده و بی دودمان اورا عزت بخشیده و بی همدم انس داده است.
- آنکه از خدای عزوجل بترسد، پروردگار هرچیزی را از او می ترساند و آنکه از خدا نترسد، خداوند او را از هر چیز می ترساند.
- آنکه به کمترین روزی از خدا خوشنود باشد، پروردگار به کمترین عمل از او خوشنود می شود.
- آنکه به دنیا پرهیزکاری کند، خدا حکمت را در دلش پایدار کند و زبانش را بدان گشاید و او را به سلامت از دنیا به بهشت برد.

امام صادق «ع»

۱۳
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 9:34  توسط مهدی  | 

آتشی در سينه دارم جاودانی
عمر من مرگی است نامش زندگانی است
رحمتی كن كز غمت جان می سپارم
بيش از اينم طاقت هجران ندارم

كی نهی بر سرم پای ای پری، از وفاداری
شد تمام اشك من بس در غمت، كرده ام زاری
نوگلی زيبا بود حسن و جوانی
عطر آن گل رحمت است و مهربانی

ناپسنديده بود دل شكستن
رشته ی الفت و ياری گسستن
كی كنی ای پری، ترك ستمگری؟
نی فكنی نظری، آخر به چشم ژاله بارم

گرچه نازد دلبران دل تازه دارد
ناز هم بر دل من اندازه دارد

حيف اگر ترحمی نمی كنی بر حال زارم
جز دمی كه بگذرد از چاره كارم
دانمت كه بر سرم گذر كنی به رحمت اما
آن زمان كه بر کشد گیاه غم سر از مزارم

ملک الشعرا بهار

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 17:30  توسط مهدی  | 

این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این
خضر است و الیاس این مگر یا آب حیوان است این

این باغ روحانی است این یا بزم یزدانی است این
سرمه سپاهانی است این یا نور سبحانی است این

آن جان جان افزاست این یا جنت الماواست این
ساقی خوب ماست این یا باده جانی است این

تنگ شکر را ماند این سودای سر را ماند این
آن سیمبر را ماند این شادی و آسانی است این

امروز مستیم ای پدر توبه شکستیم ای پدر
از قحط رستیم ای پدر امسال ارزانی است این

ای مطرب داووددم آتش بزن در رخت غم
بردار بانگ زیر و بم کاین وقت سرخوانی است این

مست و پریشان توام موقوف فرمان توام
اسحاق قربان توام این عید قربانی است این

رستیم از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجا
ای خاک بر شرم و حیا هنگام پیشانی است این

گل​های سرخ و زرد بین آشوب و بردابرد بین
در قعر دریا گرد بین موسی عمرانی است این

هر جسم را جان می کند جان را خدادان می کند
داور سلیمان می کند یا حکم دیوانی است این

ای عشق قلماشیت گو از عیش و خوش باشیت گو
کس می نداند حرف تو گویی که سریانی است این

خورشید رخشان می رسد مست و خرامان می رسد
با گوی و چوگان می رسد سلطان میدانی است این

هر جا یکی گویی بود در حکم چوگان می دود
چون گوی شو بی​دست و پا هنگام وحدانی است این

گویی شوی بی​دست و پا چوگان او پایت شود
در پیش سلطان می دوی کاین سیر ربانی است این

آن آب باز آمد به جو بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چیزی مگو کاین بزم سلطانی است این

حضرت مولانا

۱۳
+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 13:16  توسط مهدی  | 

آنکه آید ز دست دل به امان
وآنکه آید ز دست جان به ستوه
گاه سر می نهد به سینه ی دشت
گاه رو میکند به دامن کوه

تا زند در پناه تنهایی
دست در دامن شکیبایی
غافل از این بود که تنهایی
سر نهادن به کوه و صحرا نیست
با طبیعت نشستنش هوس است
چون نکو بنگرد تنها نیست

ای دل من بسان شمع بسوز
باز تنها میان جمع بسوز


فریدون مشیری
۱۳
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 21:44  توسط مهدی  | 

بیا تا سری در سر خم کنیم
من و تو، تو و من همه گم کنیم

بیایید تا جمله مستان شویم
ز مجموع هستی پریشان شویم

چو مستان به هم مهربانی کنیم
دمی بی ریا زندگانی کنیم

بگرییم یکدم چو باران به هم
که اینک فتادیم یاران به هم

جهان منزل راحت اندیش نیست
ازل تا ابد یک نفس بیش نیست

فلک بین چه با جان ما میکند
چه ها کرد و است و چه ها میکند

 میر رضی الدین آرتیمانی

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 0:3  توسط مهدی  | 

صوفی را پرسیدند: چرا پروردگار را "بهترین روزی دهنده" خوانند؟ گفت: چون اگر کسی کفر ورزد، روزی اش نبرُد.

کشکول شیخ بهایی

+ نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت 17:21  توسط مهدی  | 

- آنگاه  که تنها شدی و جستجوی یک تکیه گاه مطمئن هستی، بر من توکل نما.(نمل)
- آنگاه که نومیدی بر جانت پنجه افکند و رها نمی شوی، بر من امیدوار باش.(زمر)
- آنگاه سرمست زندگانی دنیا و مغرور به آن میشوی، به یاد قیامت باش.(فاطر)
- آنگاه که در پی تعالی و کمال هستی، نیت را پاک و الهی کن.(فاطر)
- آنگاه که دوست داری به آروزهایت برسی به درگاهم دعا کن تا اجابت نمایم.(غافر)
- آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد، به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم.(بقره)
- آنگاه که دوست داری با من هم سخن شوی، نماز را به یاد من بخوان.(طه)
- آنگاه که شیطان همواره در پی وسوسه توست، به من پناه ببر.(مؤمن)
- آنگاه که لغزش ها روحت را آزرده ساخت، در توبه به روی تو باز است.(قصص)
- قبل از باز اینکه بخوانند، من جواب خواهم داد و پیش از آنکه سخن گویند، من خواهم شنید.(انجیل/صحیفه اشعیاء)
+ نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت 17:17  توسط مهدی  | 

هرکس در این سرا در آید نانش دهید. نانش دهید و از ایمانش مپرسید، چون آنکه به درگاه بار تعالی به جان ارزد  البته بر خوان "بوالحسن" به نان ارزد.

شیخ ابواحسن خرقانی
۱۳
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 10:7  توسط مهدی  | 

وقتی روز رستاخیز فرا میرسد، خداوند رحمت خود را آنقدر وسعت و گسترش میدهد که حتی شیطان نیز به رحمت او طمع میکند.

امام صادق «ع»
۱۳
+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 10:30  توسط مهدی  | 

قبل از اینکه بخوانند، من جواب خواهم داد و پیش از آنکه سخن گویند، من خواهم شنید.

(انجیل/صحیفه اشعیاء)

۱۳
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 15:32  توسط مهدی  | 

عارفی گفت : تاخیر عطای خداوندی باهمه الحاحت در دعا، مبادا دلزده ات کند، چرا که خداوند بر عهده دارد آن چه را که خواهد به هر وقت که پسندد بر تو ارزانی دارد نه آن که هرچه تو خواهی و هر زمان که خواهی.

شیخ بهایی

۱۳
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 20:57  توسط مهدی  | 

هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری؟

یعنی که نمودند در آیینه ی صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

ابوسعید ابوالخیر

۱۳
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 20:37  توسط مهدی  | 

تا کی به تمنای وصال تو يگانه
اشکم شود از هر مژه چون سيل روانه

خواهد که سرآيد غم هجران تو يا نه
ای تيره غمت را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غايب زميانه

رفتم به در صومعه عابد و زاهد
ديدم همه را پيش رخت راکع و ساجد

در ميکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف ديرم و گه ساکن مسجد

يعنی که تو را مي طلبم خانه به خانه

روزي که برفتند حريفان پي هر کار
زاهد سوي مسجد شد و من جانب خمار

من يار طلب کردم و او جلوه گه يار
حاجي به ره کعبه و من طالب ديدار

او خانه همي جويد و من صاحب خانه

هر در که زنم صاحب آن خانه تويي تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تويي تو

در ميکده و دير که جانانه تويي تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تويي تو 

مقصود تويی کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان ديد
پروانه در آتش شد و اسرار عيان ديد

عارف صفت روي تو در پير و جوان ديد
يعني همه جا عکس رخ يار توان ديد

ديوانه منم من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانين خرد راه تو پويد
ديوانه برون از همه آئين تو جويد

تا غنچه ی بشکفته ی اين باغ که بويد
هر کس به بهانی صفت حمد تو گويد

بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه

بيچاره بهايی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خيل خدم توست

اميد وی از عاطفت دم به دم توست
تقصير خيالی به اميد کرم توست

يعنی که گنه را به از اين نيست بهانه

شيخ بهايی

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 16:57  توسط مهدی  |